***๑♥๑♥๑...گذرگاه زمان...๑♥๑♥๑***
امروز18سالم تموم شد ووارد19سال شدم!:-) تولدم مبااااااااااااااااااااااااااارک به این میگن خودشیفتگی! شب یلداروهم به همهی دوستای عزیزم تبریک میگم،انشاالله عمرتون مثل شب یلدا درازوباعزت باشه.. فاطمه عزیزم ممنون ازتبریکت،خیلی خوشحالم کردی.. اینم کیک تولدم باکلی هدیه ازطرف دوستاموخانوادم!:-) (جدی نگیرید همش عکسه ها!!!!!!)
ماهی که قرن هاست بار سنگين غم و اندوه را به دوش می کشد... ماهی که سالهاست ازیادآوری روزهای تلخش شکسته ترمیشود... ومنو تو با چشمانی گريان به استقبالش می رويم... گوش کن، می شنوی؟!... دارد می آيد... به همين زودی... چيزی نمانده تا عده ای که به شک همگان می دانند حيوان صفتی بيش نيستند، فاجعه ای بزرگ در تاريخ انسانيت به بار آورند... بار ديگر در سوگواری محرم، اشک هايمان همچون چشمه ای از گوشه ی چشمانمان جاری است... و
همين جا در همين لحظه و با همين چشمان گريان، دعا ميکنيم سفر به ديار عشق
ايثار، سفر به سرزمين کربلا، قسمت همه ی مسلمين شود تا بتوانند با تمام
وجود لحظه لحظه های اين ماه بزرگ را درک کنند... چقدردلتنگت بودم.. خوب شد که آمدی تابارغمت راباهم تقسیم کنیم... ايام سوگواری آقااباعبدالله الحسين( ع ) را خدمت همه ی شما دوستان عزيزم تسليت عرض ميکنم بعدازمدتی
به وبلاگم سرزدم تااین ایاموخدمتتون تسلیت عرض کنم ازهمه دوستان بزرگواری
که درغیابم لطف کردن وبازهم به وبلاگم سرزدن نهایت سپاسگزاری رودارم مخصوصا
از وبلاگ منتظر که دراین مدت نسبت به من خیلییییییی لطف داشتن.. در
اين شب های عزيز من حقير رو هم از دعای خيرتون بی نصيب نذاريد.امسال به
دعای تک تک شما دوستان بزرگوارم نیازمندم امیدوارم مراهم درمیان دعاهایتان
بخاطربیاورید.. التماس دعا
بالاخره پرسید : پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت : پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید . - اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام . - بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی . صفت اول : صفت دوم : صفت سوم : صفت چهارم : صفت پنجم : این داستانوتووبلاگم گذاشتم که اگرآخرین پستم باشه،براتون جالب وخوندنی هم باشه... موفق وسربلندباشید منم ازدعافراموش نکنید خیلیییییییییییییییییییییی دوستتون دارم دوستای عزیزم وممنون ازینکه بازم به وبلاگم سرزدید... این دیگه واقعاآخرین پستم بود... پس خداحافظ همتون باشه... سلاااااااااااااااااااام به همه دوستای عزیزم جاتون خالی هفته پیش اینموقع مشهدالرضابودم ونایب الزیاره همه شما... بخاطرهمین نتونستم بیامو اعیادشعبانیه روتبریک بگم... راستی . . . . . بالاخره . . . پیش دانشگاهیم شرووووووووووووووووووع شد!!!!!!!!!!!! رسما شدم دانش آموزسال چهارم دبیرستان، ودیگه واقعا بایدبگم خیلیییییییییییییییی به دعای تک تکتون نیازمندم.. اومدم پیشاپیش میلاد باسعادت آقامون،امام زمان(عج) روبه همه ی عاشقانش تبریک بگم... چقدر زود گذشت سالایی که وقتی به تولد امام زمان میرسید ازته دل دعامیکردم که انشاالله سال بعدش روزتولد امام زمان،خوده آقا هم درجمعمون حاضرباشن ومنوشماهم بعدازسالها انتظار درکنارمعشوق بشینیموازبودن درکناراو احساس آرامش بکنیم... اما هنوزم رسم عاشقیوفراموش نکردیم آقاجون، هنوزم چشم انتظارتیم تا بالاخره چشمای خیس ازاشکه غم دوریه تو با گریه ی شوق از دیدارتو خیس شود... هنوزهم جهان درانتظارتوست.... فکرکنم دیگه این آخرين پستم باشه چون واقعافشاردرسامون سنگینه وکمترمیتونم بیام وب گردی! راستی مدرسه جدیدم خداروشکرخیلی خوبه،مخصوصا کادردبیرامون که باوجودشون واقعا نیمی از استرسای من کنار رفته. امابااین حال هنوزم به دعاهاتون نیازمندم وواقعا ازخدامیخوام که اگراین توانایی درمن وجود داره که بتونم باکار پزشکی به هم نوعان خودم کمک کنم،کمک کنه تاامسال روباموفقیت پشت سر بذارم... ازته دل میگم که: خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی... دوستتون دارم سعی میکنم دراوقات فراغتم بیام و به شمادوستای گلم سربزنم برام خیلیییییی دعاکنید... روز ۱تيربخاطراینکه هنوزنمراتمون ازحوزه نهايی نيومده بود، کارنامه بهمون ندادن وبجاش 6تير کارنامموگرفتم... خداياشکرت... بالاخره دعام مستجاب شد ومن بامعدل کتبی ۱۹/۰۴ديپلمموگرفتم... واينم اشک شوق منه! شایداگر بیشترتلاش میکنم معدلم بیشترازين ميشداما خوب بازم خداروشکرميکنم که معدلم بالای ۱۹شد اونروز به مامانو بابام به شوخی میگم: ديپلموکه دیگه گرفتم، میخوام ترک تحصیل کنم!!! چه معنی داره دختربیشترازدیپلم مدرک بگیره!!!!!!!!! امابی شوخی دعاکنیدکه امسالم به خوبی تموم بشه ومن دررشته پزشکی یاداروسازی دانشگاه تهران قبول بشم... میدونم خبرخوب معدلم هم بخاطردعای پدرومادرمو شمادوستای عزیزمه انشاالله شهریور۹۱ باخبرقبولی تودانشگاه تهران بیام پیشتون تا۱۸تیرکه کلاسام شروع بشه میام پیشتون.. خیلیییییییییییییییییییییییییی... دوستتون دارم التماس دعا درزمان امتحانات... واما... بعدازامتحانات... سلام به همه ی دوستای گلم باخودم گفتم حالاکه 2 هفته تا شروع کلاسای پیش دانشگاهيت فرصت داری، بهتره بيای وبلاگتو به دوستای مهربونت سربزنی... از همه ی دوستای مهربونم که بااینکه ميدونستن کم ميام به ديدن وبلاگم بازهم منو وبلاگمو تنها نذاشتنو واسم نظرگذاشتن، صميمانه تشکرميکنم... چه دوره ای بود اين امتحان های نهايی...!!!!!!! همه ی امتحانامون خوب طرح شده بود بغير از عربیییییییییییییییی!!!!!!!!! نميدونيدچقدرحرص خوردم سراين امتحان، منی که اينقدرنکته به نکته عربی رو خونده بودم وقتی برگه امتحانو بهم دادن اينقدرسوالاش شگفت زدم کرد که حتی سوالايی هم که بلد بودم نميتونستم جواب بدم! البته خداروشکر مسئولين هم اين موضوع رو متوجه شدن وسعی کردن اين وضع رو با ارائه پاسخنامه های جديدجبران کنند...!!! خلاصه که ديپلممون روهم گرفتیم!!! راستی يه خبری: يادتونه پارسال همش نگران بودم که مدرسموعوض کنم؟! پارسال توهمون مدرسه قبليم موندم اما ديگه امسال واقعا مدرسموعوض کردم! شنبه28خرداد رفتم مدرسه جدیدموثبت نامم روهم کردم! خيلی سخته که بعداز11 سال ازدوستان دوره دبستانم جدابشم! آخه يه سری از ماها ازاول دبستان تاالان باهم تويه مدرسه و يه کلاس درس خونديم، مخصوصا دل کندن از دوست صميميم که تواين11سال فقط2 سالشوهمکلاسی هم نبوديم! اما خوب وقتی آدم شرايط رو ميبينه متوجه ميشه نبايدهميشه احساسی عمل کنه، دارم تمام تلاشمو ميکنم که سراين موضوع عقلانی نگاه کنم واينو درک کنم که تغييرمدرسه ی امسالم به نفع کنکوروقبولی تو دانشگاه بهتره... خيلی سخته، اماآدم ها بنده ی عادت هستند. هميشه ميتونن خودشونوباشرايط موجود منطبق کنن! يکی زودتر ويکی ديرتر! اميدوارم خداکمکم کنه تا بتونم از وابستگی هام زود دل بکنم... شماهم واسم دعا کنيدتاامسال رو باموفقيت پشت سربذارم... به قول بابام آدم وقتی دانشگاهم ميره مجبوره درس بخونه اما درس خوندن اون موقع باالان فرق داره؛ اون موقع خط ومش زندگيت مشخصه میدونی داری توچه رشته و واسه چه هدفی درس ميخونی وبخاطرهمين ازاسترس هاکم میشه، اماالان يخورده بلاتکليفيم بخاطرهمينه بيشترازهروقت به دعای شما دوستام نيازدارم تاامسال رو به خوبی پشت سربذارم ويک عمرنتيجه زحمات اين یک سال رو به خوبی ببينم... ببخشيدکه اينقدرپرحرفی کردم.. حتماتا الان خوابتون گرفته!!!! تمام سعيموميکنم تا18تيرکه کلاسام شروع ميشه بياموبهتون سربزنم.. خيلیییییییییییییییییییییییییی دوستتون دارم منو ازدعای خيرتون فراموش نکنيد ياعلی خیلی دلم ميخواست به مناسبت شهادت بانوی گرانقدراسلام، مادرامامت، سرورهمه ی زنان، حضرت فاطمه (س) مطلبی رو ارائه بدم و بعنوان وظيفه عرض تسليت بگم خدمت همه ی شما خوبان؛ اما اين توفيق نصيبم شد ودراون چند روز تعطيلی به مشهدالرضا مشرف شدم ونايب الزياره ی شما بودم. خيلی خدا تو اون هفته دوستم داشت چون به فاصله ی سه روز بعد ازبرگشت از مشهد به قم سفر کردم و بعداز مدت ها باخانوم حضرت فاطمه معصومه(س) خلوت کردم. امروز ۲۶ ارديبهشته وتا شروع امتحانات نهايی ما فقط۵ روز ديگه مونده.... چقدر همه چی زودميگذره...! یعنی من امسال انشاالله دیپلمومیگيرم؟!!! وقتی فکرميکنم ديگه کم کم دارم به جمع بزرگترا می پيوندم، دلم ميگيره... وقتی فکرميکنم ديگه ازين به بعد بار یه عالمه مسئوليت که همشم بخاطر بزرگ شدنه به گردنم ميفته، ميترسم... از وقتی اين حسااومدمه سراغم دارم شب و روز دعاميکنم خدا کمکم کنه تا بواسطه ی همين بزرگ شدن اينقدر تو دنيا غرق نشم...! شایدبه نظر مسخره بیاد ولی باورکنید بزرگ شدن خیلی ترس داره...! دعامیکنم این قسمت از زندگيم هم طوری به پايان برسونم که کم نقص باشه... شماهم واسم دعا کنید... خلاصه اينکه امتحانات نهايی ما که معدلش حدود ۳۵٪ کنکورمارو تشکيل ميده از اول خرداد شروع ميشه وتا۲۳ خرداد هم طول میکشه.. بعدازاونم وارد آخرين مرحله ی دوران تحصيل در دبيرستان و مدرسه ميشيم اونم سال چهارم دبيرستان يابه قول خودمون پيیش دانشگاهی! بخاطر همينم اومدم که باهاتون واسه يه مدت طولانی خداحافظی کنم... نميدونيد چقدربه دعای تک تکتون تواين ۱ سال نيازدارم... دعام کنيد نتيجه اینهمه مطالعه وتلاش رو به اميدخدا خوب بگيرم... دعاکنيد وقتی سال ديگه ميام وبلاگمو دوباره همه چی رو ازنو شروع ميکنم، خبرخوب قبول شدنم دردانشگاه سراسری دررشته پزشکی یا داروسازيمو بهتون بدم... وای که چقدرحس قشنگيه وقتی حتی بهش فکرميکنم... به همتون بخاطر لطفی که هميشه درحقم داشتيد مديونم... ازينکه نوشته هاموميخونديدو بانظرات زيباتون باعث دلگرمی من می شديد ازصميم قلب تشکر ميکنم... توروخدا تنهام نذاريدا...! باورکنيدفقط يه سال نيستمو مجبورم که ازتمام وقتم برای مطالعه استفاده کنم! بازم ازهمتون ممنونم و باصدای بلند، ازته دلم ميگم که... خيلیییییییییییییییییییییییییییییییی واسم خيلی دعا کنيد... انشاالله که درتمام مراحل زندگيتون خدا، حافظتون باشه... التماس دعای عاجزانه... تا سال ديگه... وهمه ی معلمای مهربونم ازاول ابتدایی تا الان که سال سوم دبیرستان هستم... وهمه ی معلمای دوست داشتنی کشورمون.... تا آخرین دقايق عمرم سپاسگزار زحمات بی دريغشون هستم واين کمترین کاریه که هردانش آموزی برای هرمعلمش ميتونه انجام بده... ازخدابرای همشون آرزوی سلامتی وسربلندی روزافزون میکنم... وازهمین جا دست همشونو میبوسمو سلااااااااااااااام به دوستای عزیزم انشاالله که حال همتون خوب باشه. ببخشید ازینکه اینقدر دیربه دیر وبلاگمو به روز میکنم دیگه کم کم داریم به عید نوروز نزدیک میشیم... یه دقیقه سکوت کنید، مطمئنا صداشو میشنوید! ۲۸:۱۵:۲۰ .... ۳۰ثانيه... ۴۰ثانيه... ۵۰ثانيه... ۲۸:۱۶:۰۰ دیگه مونده تا سال ۱۳۹۰!!! و وقتی که اين ۲۸ ساعت تموم بشه: بووووووووووووووووووم انشاالله که امسال سالی سرشار ازخیر و برکت برای همه ی هم وطنای عزيزم باشه. نمیدونم چرا امسال مدرسمون یجوری شده! انگار نه انگار عیدی قراره بیاد! برنامه سفره هفت سین کلاسی هم که هرسال داشتیم، لغوش کردن! دريغ از يه عيدی!! خوب چیکار کنیم، شاید امسال بودجه مدرسه نرسیده! دیگه که به امید خدا سوم فروردین تا هفتم میریم گیلان کم کم باید خودمونو برای یه سال سخت البته شیرین آماده کنیم تا به امیدخدا با آمادگی کامل در تابستان ۱۳۹۱سر جلسه کنکور بنشینیم و آینده ای رو که درپیش دارم، در۴ ساعت زمان کنکور رقم بزنیم! بازم برای همتون آرزوی سلامتی و شادی دراین سال جدید میکنم. واز همتون عاجزانه میخوام زمانی که به قسمت حول حالنای دعای نوروز رسیدید منو حتما دعا کنید تا انشاالله امسال لطف خدا شاملمون بشه و حال ما را دگرگون بسازه... یه بار دیگه از ته قلبم واسه دوستایی که وسط متنو نخوندن میگم که: چه عیدای قشنگی رو پشت سر گذاشتیمو من سعادت نداشتم بیامو بهتون تبریک بگمو ازتون بخوام که یه عالمه دعام کنید! اما بالاخره فرصت شد بیام تو جمع مهربونتونو بگم: . . . . . به دلم افتاده که يه خبر خيلیییییییییییییییییی خوب بهم ميرسه که بعد از 6 سال آرزوشو داشتم بشنوم... امروز تو مدرسه وقتی مداحی که دعوت کرده بودند طبق عادت شکلات هارو به سمت بچه ها پرتاب کرد، يه نيت خیلی بزرگ کردم و گفتم خداجون اگر يه شکلات هم بيفته تو دستم، اميدوار ميشم ازاينکه انشاالله حاجتمو ميدی... چشمامو بستمو تو همين فکربودم که يه دفعه دوتا شکلات و بعد دوباره دوتای ديگه بدون هيچ تقلايی افتاد تو دستم... با تمام وجود خوشحال بودم، يه نور اميدی درونم روشن شد که ديگه نتونستم خودمو کنترل کنمو اشکم دراومد... بعضی وقتا آدما يه خلاء هايی رو تو وجودشون احساس ميکنن که دلشون ميخواد برايه روزم شده برن يه جای زيارتی و بدون فکر کردن به هيچ چيز ديگه، فقط و فقط خودشونو خدا خودشون باشنو يه عالمه دردودل کنن... خداجونم تو اين شب قشنگ ازته دل بازم دعا ميکنم که اين لطفو شاملم کنی و حاجتمو بهم بدی... ميدونم ازبس که بهتون گفتم منو تو دعاهاتون يادتون نره، ديگه يادتون نميره؛ اما برای يادآوری: دوستای مهربونم خيلیییییییییی دعام کنيد که اين خبر خوب بهم برسه، اونوقت بهتون ميگم که حاجتم چی بوده... با اينکه تو اين دنيای مجازی تاحالا نديدمتون اما خیلیییییییییییی دوستتون دارم و به دعای تک تکتون اعتقاد دارم. پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبه ای ميخ به وی داد و گفت هربار که عصبانی می شوی بايد يک ميخ به ديوار بکوبی!! روز اول پسر بچه سی و هفت ميخ به ديوار کوبيد! طی چند هفته همان طور که ياد ميگرفت چگونه عصبانيتش را کنترل کند، تعداد ميخ های کوبيده شده به ديوار کمتر می شد. او فهميد که کنترل عصبانيتش آسان تر از کوبيدن ميخ ها به ديوار است. بالاخره روزی رسيد که پسربچه ديگر عصبانی نمی شد. او اين مسئله را به پدرش گفت و پدرنيز پيشنهاد داد هربار که می تواند عصبانيتش را کنترل کند يکی از ميخ ها را از ديوار درآورد. روزها گذشت و پسربچه بالاخره توانست به پدر بگويد که تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است. پدر دست پسربچه را گرفت و به کنار ديوار برد و گفت: پسرم تو کار خوبی انجام دادی و توانستی بر خشمت پيروز شوی، اما به سوراخ های ديوار نگاه کن! ديوار ديگر مثل گذشته اش نمی شود. وقتی تو در هنگام عصبانيت حرف هايی ميزنی، آن حرف ها چنين آثاری برجای می گذارند. تو می توانی چاقويی در دل انسانی فرو کنی و آنرا بيرون آوری، اما هزاران بار عذرخواهی هم فايده ندارد. آن زخم سرجايش است. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است... بياييد به گونه ای زندگی کنيم که زندگی را نه برای خود تلخ کنيم و نه برای ديگران... الان که دارم اين مطلب رو برای شما می نويسم يه دعوای خيلی بدی توی خيابونمون، جلوی در يکی از خونه ها اتفاق میفته! داشتم فکر ميکردم اگر يکيشون هم خيلی باآرامش می شست و به حرف طرف مقابلش گوش ميداد چه اتفاقی ميفتاد؟! خيلی بدتراز اينه که الان با اين دعوا براشون پشيمونی به بار بياد؟! واقعا چه چيزی باعث شده که مردمون هميشه دنبال دعوا و يقه گرفتن هم هستن! چی رسوندتشون به اينجا که ديگه هيچکس به فکر هم نوعش نيست...؟! عصبانيت فقط يه لحظه تو آدم بوجود می آد، ولی اگر نتونی کنترلش کنی يه عمر پشيمونی به بار می آره! خيلی مواظب خودتون و کاراتون باشيد وقتی عصبانی هستين، چون انسان اختيارشو دراون لحظه از دست ميده. مطمئن باشيد با يک صلوات خدا يه آرامش بزرگی رو درونتون بوجود می آره که برای تمام عمرتون از خدا تشکر می کنيد که اون لحظه بهتون آرامش داد و باعث نشد اتفاقی بيفته که برای هميشه درصدد جبرانش بربياين... التماس دعا... وظيفم بود قبل ازاينکه امتحانای ترمم شروع بشه، ازهمتون خداحافظی کنم و ازتون بخوام که برای موفقيتم در امتحانای ترم اول دعام کنيد؛ اما خوب فرصت مناسبی پيدا نکردم تا اين کارو انجام بدم پس از همتون عذرميخوام.. امسال هم با يک روحيه ی وصف نشدنی رفتيم سراغ امتحانامون!!! اولی و دومی رو باخوشحالی داديمو رسيد به امتحان سوم، درس... رياضی!!!!!!!!! برای رياضيمون ۵شنبه ی بعد ازاينکه از امتحان اومديم و جمعه رو وقت مطالعه داشتيم، و مانند يک موجود شريف تمام جزوه و کتاب و برگه هايی که معلممون داد رو دونه به دونه حل کردم تا به گفته ی معلممون مبنی براينکه ( اگر اين کارهارو انجام بديد، هيچکس زير۱۸ از من نميگيره)، عمل کرده باشيم!! من علاوه بر همه ی اينا از همکار مامانم هم خواهش کردم که تشريف بيارن منزلمون تا من رفع اشکال هم بکنم! و اما جلسه ی امتحان...!!!!!!!!! شرو ع کرديم به جواب دادن سؤالا! چشمتون روز بد نبينه، ما هی نوشتيمو زمان هم که صبرشو ازدست داده بود عين چی ميگذشت!!!!!!!! تا حالا تو عمرم امتحان به اين سختی نداده بودم! استاندارد زمانی که برای حل امتحان رياضی ميدن ۱۲۰ دقيقه است، و فاجعه اين جا بود که وقتی دبيرمون ديدن بعد از۱۲۰ دقيقه هيچکدوم از ۴۰ نفر از سرجاشون بلند نشدن، ۱ دقيقه به ۱ دقيه ميومدن سرکلاسو ميگفتن که: بچه ها من امتحانو خيلی سطح پايين گرفتم، خيلی رعايتتونو کردم با اين سؤالايی که دادمو.... هی از ايشون گفتن بود و از ما حرص خوردن که آخه معلم عزيزو محترم، می بينی از کل ۴۰ تا دانش آموزت هيچ کدوم ازجاشون بلند نشدن خوب اينقدر روی اعصابشون راه نرو!!!!!!!!! اولش بهمون ۱۰ دقيقه ديگه وقت اضافه دادن، بعد از۱۰ دقيقه دبيرمون وقتی ديد هنوزم بلند نشديم ۱۰ دقيقه ديگه هم اضافه کرد و اين شد که امتحان استاندارد ۱۲۰ دقيقه ای تبديل شد به ۱۶۰ دقيقه! معادل يک آزمون مرآت!!!!!!!!!! بعد از ۱۶۰ دقيقه هم به زور برگه هارو ازمون گرفتنو ... من کلی خوشحالم که امروز تعطيل شد تا از کار سختی که بايد انجام ميدادم واون هم تحمل کردن کلاس رياضيمون در ۲ زنگ، فارغ شدم!!!!!!!! خدا رو شکر بقيه امتحانا خوب بود و درمورد زيستمون که هميشه از امتحاناش ميناليم چيزی نميگم چون واقعا دبيرمونو دوست دارم ومطمئنم هر چقدرهم سخت کار کنن، خوبيش اينه که کار کردن و مثل رياضيمون....!!!!!!!! ديگه داره کار به جاهای باريک ميکشه پس از ادامه ی توضيح انصراف ميدم! و اين بود خاطرات يک دانش آموز سال سوم تجربی از امتحانای ترم اولش...!!! خدارو شکر همه چی تموم شد ولی هميشه دوست داشتم معلمامون جای ما بودنو اين همه استرس و مريضی که ما بخاطر امتحاناشون تحمل ميکنيمو درک ميکردن تا بفهمن لازم نيست دانش آموزارو که برای امتحاناشون هرشب به بيدمشک و نسترن و قرص های مسکن رو ميارن تا خوابشون ببره با اين همه استرس، اذيت کنن...! بازم خدارو شکر ميکنم و از همه ی معلمای عزيزم که درطول ترم کلی زحمت کشينو ما امتحاناشونو با موفقيت و سربلندی تموم کرديم، تشکر کنمو خداقوت بگم ببخشيد سر همتونو درد اوردم خيلیییییییییییییییییی دوستتون دارم و ازاينکه اينقدر بهم لطف داريد، هميشه سپاسگزارتون هستم عزادارياتون قبول باشه، اميدوارم که منو تو اين شبهای از دعای خيرتون بی نصيب نذاشته باشيد. واما... امروز یعنی ۳۰ آذر، هفدهمين سالگرد تولدمه يعنی ديگه هفده سالم تموم شدو ميرم تو هجده سال. اميدوارم خدا هديه تولد امسالمو سفر به جايی که يک عمره دعا ميکنم تا قسمتم بشه، روزيم کنه. خلاصه که انشاالله خدا کمکم کنن تا طوری زندگی کنم که همه ازم راضی باشن. بيشتر ازاين شلوغش نميکنم چون هرچی باشه هنوز تو ماه محرم هستيم و احترام به اين روز های بزرگ واجب. برای همتون آرزوی موفقيت ميکنم. التماس دعا عيد همتون مبااااااااااااااااااارک باشه انشاالله که سال ديگه تو همچين روزی يه سريمون خونه ی خدا باشيم و يه سری ديگه سفر نجف و همه همديگرو دعا کنيم تا انشاالله رفتن به اين سفرهای بزرگ قسمت هممون بشه. راستی آلودگی هوای دوستای تهرانیم هم مبارک باشه!!! نمیدونید چقدر برای برنامه جشن عید غدیر مدرسمون برنامه ریزی کردیم، چقدر به معلمامون رو انداختیم تا اجازه بدن همه کلاس ها در جشن شرکت کنن! وای خدای من امتحان کنسل کردنارو بگو که انجام دادنش با حضرت فیل بود! بعد روز سه شنبه اومدیم مدرسه، هنوز از در وارد نشده یکی از بچه های اول پرید جلومو گفت رادیو اعلام کرده فردا(4شنبه) تعطیله!!!!!!!!!!!! نمیدونید انگار آب يخ ريختن رو سرمن! همچی یهو باهم فرط شد!!!! برای اولین بار تو عمرم اینقدر از تعطیل بودن ناراحت نبودم!!! حالا جشن هیجی، از هفته دیگه هی باید بمونیم مدرسه ، غوق العاده داريم تا معلمای بنده خدامون بتونن خودشون به امتحانای ترم اول برسونن!!! خلاصه که فکرکنم همه حاضر بودن اين دود و آلودگی رو استشمام کنن، اما اينجوری برنامه هاشون نريزه به هم!!! ديگه اتفاقی که افتاده! دوستای گلم، اين عيد، عيد خیلیییییییییییییییییییی بزرگيه. بيايد هممون باهم ديگه همين الآن که داريد اين قسمتو ميخونيد دعا کنيم که آقامون زودتر ظهور کنن و چشمای منتظر هممونو به نور جمالشون روشن کنن. بازهم بهتون اين عيد بزرگ رو، عيد ولايت عزيزدل همه ی شيعيان، مولامون امام علی (ع) رو به همه ی شما دوستان عزيزم، بالاخص دوستان ساداتم، تبريک ميگم. موفق و مؤيد باشيد تعطيلات بهتون خوش بگذره التماس دعا ياعلی یکی ازآنها اجازه داشت هرروزبعداظهر به مدت یک ساعت به منظورتخلیه ششهایش ازمایعات، کنارتنها پنجره اطاق بنشیند اما مرد دیگراجازه تکان خوردن نداشت وباید تمام اوقات به حالت درازکش روی تخت قرارگرفته باشد دو مرد برای ساعاتی طولانی با هم حرف میزدند ازهمسرانشان، خانه وخوانواده شان، شغل ودوران خدمت سربازی وتعطیلاتشان خاطراتی برای هم نقل میکردند هرروز مرد که اجازه داشت کنارپنجره بنشیند برای مرد دیگرمناظربیرون را همانطور که میدید تشریح میکرد وآن مرد هرروزبه امید آن یک ساعت که میتوانست دنیای بیرون ورنگهایش را درفکر خود تجسم کند به سر میبرد «پنجره مشرف به یک پارک سرسبزاست بادریاچه ای طبیعی که چند قو واردک درآن شنا میکنند وبچه هانیز قایقهای اسباب بازی خود رادرآب شناور کرده وبازی میکنند چند زوج جوان دست دردست هم ازمیان گلهای زیبا ورنگارنگ عبورمیکنند منظره زیبای شهرزیرآسمان آبی دردوردست به چشم میخورد... » درتمام مدتی که مرد درکنارپنجره این مناظرراتوصیف میکرد مرد دیگر این مناظرزیبا رادرذهن خود تجسم میکرد دریک بعداظهرگرم مرد کنارپنجره رژه سربازانی که ازکنارپنجره عبورمیکردند رابرای مرد دیگرشرح داد ومرد دیگربابازسازی آن صحنه ها درذهن خود انگار که واقعا آنها رامیدید روزها وهفته هاگذشت... یک روز صبح وقتی پرستاروسائل استحمام رابرای آنهابه اتاق آورده بود، بابدن بی جان مردکنارپنجره روبروشد که درکمال آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود ... پس ازمدتی همه چیزبه حالت عادی برگشت مردی که روی تخت دیگربستری بود به پرستارگفت وازاو خواهش کرد که اورا به تخت کنارپنجرا انتقال دهد. پرستار که ازاین تحول بیمارش خوشحال شد این کاررا انجام داد مرد به آرامی وتحمل درد ورنج بسیارخود رابه کنارپنجره رساند تابتواند ازپنجره به بیرون و دنیای واقعی نگاه کند وقتی چشمانش راباز کرد روبروی پنجره تنهایک دیوارسیمانی بود...!!! مردبیمارتعجب زده ازپرستارپرسید : چه برسرمناظرزیبایی که مرد کنارپنجره برای او تعریف کرده آمده است ؟ پرستارپرسید او چگونه منظره ای رابرای توتوصیف کرده است درحالی که خودش نابینا بود؟!! او حتی این دیوارسیمانی را هم نمیتوانسته ببیند... شاید او تنها میخواسته که تورا به زندگی امیدوارکند...! ازهمتون بخاطر اينکه لطفتونو شاملم کرديدو هنوزم به وبلاگم سرميزنيدو منو با پيام هاتون خوشحال ميکنيد، یه دنيا ممنونم! ازاينکه بازم اينهمه تأخير داشتم، خیلیییییییییییییییییییییییی عذرخواهی ميکنم؛ بخاطر اينکه امسال سالی که به اميدخدا ديپلم ميگيريم وامتحان نهايی سختی رو هم درپيش داريم، کارمون ازسالهای ديگه بيشتره وهيچی نشده معلمامون مارو از وفور نعمت امتحان بی دريغ نکردند!!! خلاصه اگر ديديد کمتر وبلاگمو به روز ميکنم دليلش اينه! ولی فکر نکنيد که وبلاگ گذرگاه زمان حذف شده ها، نه! مطمئن باشيد هروقت برام پيام بذاريدو منو از به روز بودن وبلاگتون باخبر کنيد، حتما بهشون سرميزنم. راستی امسال بايد برای درس دین و زندگيمون یه تحقيق کاملی درمورد اصحاب کهف بنويسم؛ اگر احيانا سايتی رو ميشناسيد که ميتونم از مطالبش در اين مورد استفاده کنم ممنون ميشم اگرخبرم کنيد. بازم مثل هميشه ازهمتون ميخوام که منو از دعاهای خيرتون بی نصيب نذاريد موفقيت و سربلندی همتونو آرزو دارم. یاعلی ببخشيد که خيلی وقته نيومدم بهتون سربزنم! و شرمنده ازاينکه برای مسافرت يک هفته ايم از شما خداحافظی نکردم! آخه اصلا وقت نکردم بيام اينترنت! از همتون خيلیییییییییییییییییییییییییییی عذر ميخوام! جاتون خالی 2شنبه پيش رسيديم ترکيه وسفر يک هفته ای ما شروع شد! متا سفانه بدترين صحنه ای که تو اين سفر ميتونستم ببينم اين بود که هم وطنای من بعد از کشف حجاب(!)، با بچه های کوچيک بعد از نشستن هواپيما به سمت بار فرودگاه آتاتورک ترکيه رفتن وبرای سفر يک هفته ايشون انواع و اقسام مارک های مشروبات الکی رو خريداری کردن!!!!!!!!!!!!!! از ته دلم براشون تأسف خوردم که قدر دينی روکه دارن نميدونن!! محل اقامت ما هتل 5 ستاره جلال آقا درقسمت اروپايی استامبول بود. هتلی بسيار زيبا برای من ترکيه کشوری بود که اصلا احساس غريبی توش نمی کردم واز دلايل مهم اين حس من اسلامی بودن اين کشور بود. يکی از ليدر های تورمون که اهل استامبول بودن اما بدليل اينکه همسرشون ايرانی بود فارسی رو ياد گرفته بود، ميگفت که دين مردم ترکيه اسلامه، ما تفکيکی بين شيعه و سنی قائل نيستيم و اعتقاد داريم مسلمان ها هميشه و همه جا بايد باهم متعهد باشن! اينو ميگفت اما وقتی دقت ميکردی ميديدی که تمام کارهای سنی هارو انجام ميدن. ازاذانشون گرفته تا نماز خوندنو......! يه چيز جالب اينکه فقط3 درصد از ترکيه در قاره اروپا است اما مردمشون خيلی احساس اروپايی بودن ميکنن!!!!!!!! يه چيزی که تو استامبول فوق العاده زيبا بود معماری های قشنگ مساجدشون بود. تميزی مساجد واحترامی که به اين مکان ميذاشتن، بی نظير بود که متأسفانه اين با کشور ما کاملا متغايره!!!!! تعداد مساجدشون بسيار زياد بود ونوای زيبای اذان در هر نماز5 گانه کل شهر رو پر ميکرد. استامبول به دريای مرمر نزديکه، دريايی که از تعداد بالايی جزيره برخورداره. وما ازيکی از جزيزه هاش به نام جزيره پرنس ديدن کرديم. از نکته های قابل توجه تو اين شهر اينه که درصد بالايی از مردمشون سيگار ميکشن وعلاقه زيادی به حيوانات مخصوصا گربه و سگ دارن! گربه وسگ دربين مردم اونجا کاملا بدون دردسر زندگی ميکنن وهيچکس به غير از ايرانی ها ازشون نميترسن!!!!!!!!!!! يه چيزی که خيلی توجه منو به خودش جلب ميکرد اين بود که استامبول بناهای تاريخی بسيار کمی داره وازيکی از موزه هاش که ديدن کرديم متوجه شديم هر چی شی تاريخی اونجا هست مربوط به کشورای ديگه است که يکی از اونا هم متعلق به کشور ما بود!!! دلم برای کشورم خيلی سوخت که با اين همه زيبايی و قدمت تاريخی، چرا بايد مظلوم واقع باشه واز درصد کمی از توريست های جهان بهش مراجعه کنن!! وقتی از چند نفر از اهالی اونجا وکشورهای ديگه دليل اين مسئله رو سوال کرديم همشون به اتفاق گفتن بدليل فضای سياسی بد ايران که ما نميتونيم داخلش امنيت رو احساس کنيم!!! ازاين بگذريم.. استامبول مراکز خريد زيادی داره اما با اون چيزی که برای ما تعريف کردنو گفتن که اجناس ترکيه از قيمت مناسبی برخورداره، ما همچين چيزی رو احساس نکرديم و به تعداد انگشت های دست ميتونستی مکانی رو پيدا کنی که قيمت هاش مناسب باشه! به غير از4 شنبه بازارشون که قيمت ها واقعا مناسب بود. واحد پول ترکيه لير هست و يک لير اونجا معادل 700تومان ماست(البته 700تک تومانی!) بااين حال خانواده ما نسبت به سفر مالزی که داشتيم از اونجا خوب خريد کرد! ديگه اينکه رستوران های استامبول از تنوع غذايی بسيار بالايی برخورداره که همشون هم فوق العاده خوشمزه است. اما دونر کباب و غذاهای فست فوديشون اصلا به ايران نميرسه! راستی يه چيزی يادم رفت اونم اين که ساعت استامبول يک ساعت و نيم از ايران عقب تره! درکل کشور قشنگی بود. اما در طی سفرهايی که به کشورهای مختلف داشتم هيچ جارو مثل ايران خودم دوست ندارم وبا اينکه کشورمون خيلی مونده تا به يک درجه ايده آل برسه، اما با تمام وجود به اينکه ايرانی هستم افتخار ميکنم. خداروشکر هواپيمامون هم درتاريخ 29/6/89 ساعت 10:10 صبح به زمين نشست. انشاالله که شما دوستان عزيز هم به کشورهای مختلف سفر کنيد وزندگی مردم های مختلف جهان رو از نزديک ببينيد و طبق آيه قرآن با ديدنشون عبرت بگيريد. موفق باشيد التماس دعا ياعلی خدايا تو را عاشق ديدم وغريبانه عاشقت شدم... تورا بخشنده پنداشتم وگناهکار شدم.... تو را وفادار ديدم وهرکجا که رفتم بازگشتم... تورا گرم ديدم و در سردترين لحظات به سراغت آمدم.... تومرا چه ديدی که اينگونه وفادار ماندی؟! رمضانی ديگر گذشت و ما مانديمو دستانی که به سوی تو دراز است تا دراين لحظات آخر طلب مغفرت جوييم... خدايا نگذار رمضان 1431، برايم با کوله باری از اشتباه وگناه تمام شود... به حق شب های قدری که گذشت... به حق اشکانی که برای محمد و خاندانش ريختم تا شايد واسطه ام شوندو تو مرا ببخشی، مرا بيامرز... چه غريبانه اين ماه آمد و چه زود هم تمام شد... خدايا بازهم چشمانم به گذرگاه زمان دوخته شده است تا اگر لايقم بدانی سالی ديگر مهمان سفره ی تو باشم... کمکم کن تا عهدی را که با تو بستم از ياد نبرم و همانطور، وفادر به تو و بندگی تو باشم... گفته اند مولايمان، آقاصاحب الزمان(عج) در روز جمعه ظهور ميکنند، چه خوب می شد دراين عيد فرخنده، عيدسعيد فطر که در روز جمعه است، چشمانمان به نور قدوم مبارکش روشن شود تا عيدمان دوچندان فرخنده باشد.... امسال بعد از چند سال متوالی، اولين سالی است که سعادت نداشتم تا نماز عيد فطر رو در مشهدالرضا به جا بياورم، پس از همه ی دوستان مشهديم ميخواهم که مرا نيز درميان مناجاتشان از ياد نبرند. عيد سعيد فطر بر همه ی مسلمانان جهان مبارک التماس دعا ياعلی يک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصميم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خريداری کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد. از خودش بدش آمد ...... يادش رفته بود که بيسکوئيتی که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيتهايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد... ازشما دوستان عزيزم بخاطر اينکه نتونستم ميلاد باسعادت کريم اهل بيت، اولين فرزندامام علی(ع) وحضرت فاطمه(س)، اولين نوه پيامبر اکرم(ص)، امام حسن مجتبی(ع) را تبريک بگم، واقعا شرمنده ام...! ولی در عوض، به جبران اون روز، دراين شبهای قدر از شما دوستان التماس دعای ويژه دارم واميدوارم خداوند امسال هم اين توفيق رو بهمون بدن که دراين شب های با عظمت وعزيز نهايت استفاده رو ببريم ومثل هميشه انشاالله خداوند دراين شبها لطفشون رو شامل همه ی مسلمين بکنند وگناهانمون رو بپوشانند. همچنين پيشاپيش شهادت شير خدا،امام اول همه ی شيعيان، او که مانندش درجهان وآخرت نيست، حضرت علی(ع) را خدمت شما سروران تسليت عرض ميکنم. منو از دعای خيرتون بی نصيب نذاريد ياعلی بازهم خداوند اين لطف را درحق بندگانش کرد تا بتوانند دراين مهمانی بزرگ حضور داشته باشند... بازهم همه ی دست ها رو به آسمان است تا رحمتی هرچنداندک از جانب خداوند نصيب دلهای پاک مومنان شود... پس بيا دل هايمان را پاک کنيم... بيا همچون بنده ای باشيم که در درگاهش از او شرمسار نباشيم... بيا قانون بندگی را به جا بياريم و بنده شايسته او باشيم... برای اين همه کار ازخدا يک چيز بخواه: که ذره ای مارا به حال خود وامگذارد واز ما روی نگردانند خدايا از ته دلم دوستتون دارم و شکرگزار اين هستم که شما بازهم به من اجازه حضور دراين مهمانی آسمانی را داديد اميدوارم نهايت استفاده را ازآن ببرم. آمين خدايا شکر پيشاپيش حلول ماه مبارک رمضان را خدمت همه شما عزيزان تبريک عرض ميکنم مارا نيز دراين شب های عزيز ازدعای خير خود محروم نسازيد 





![]()
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
گاهی
باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می
شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی...






![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
انشاالله 4شنبه1تيرکارنامموميگيرم ودعاکنيدکه معدلم بالای19 بشه.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اینطوری شد که درعرض يک هفته خواهروبرادر( امام رضا و حضرت معصومه) منو طلبیدنو منم تامیتونستم هر دعايی چه برای خودم چه برای دوستانم کردم...
انشاالله که آنچه که به صلاح همه ی ماست بالطف اين بزرگان به انجام برسه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوستتون دارم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(البته سعی ميکنم بيامو نظرات قشنگتونو بخونم)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روزتون مبااااااااااااااااااااااااااااااااارک ![]()
![]()
![]()
![]()
میگم:
خداقوت![]()
![]()
![]()
، آخه قبلا هم گقتم که امسال سال سوم هستیم وخیلی برامون مهمه که انشاالله حتما نمره کتبی نهاییمون بالای۱۹ بشه. ![]()
![]()
![]()
![]()
سال 1390مبااااااااااااااااااارک ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
، و بقیه روزهارو هم باید برای درس خوندنم بذارم. به قول معلم زبانمون بوی پیش دانشگاهیمون همه جا رو گرفته!!!!!!!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوستای گلم سال نو مبااااااااااااااااااااااارک ![]()
![]()
دوستای گلم، عیدتون مباااااااااااااااااااارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
که قيافه ی هممون شده بود همين شکلی که داريد می بينيد!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()





![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
او برروی يک صندلی دستهدارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
در کنار او يک بسته بيسکوئيت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند.
وقتی که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلی عصبانی شد ولی چيزی نگفت... ![]()
![]()
پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»
ولی اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمیداشت ، آن مرد هم همين کار را میکرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنش نشان دهد.
وقتی که تنها يک بيسکوئيت باقی مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بیادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.
اين ديگه خيلی پرروئی می خواست! ![]()
او حسابی عصبانی شده بود. در اين هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپيما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلی شرمنده شد!!![]()
![]()
در صورتی که خودش آن موقع که فکر میکرد آن مرد دارد از بيسکوئيتهايش میخورد خيلی عصبانی شده بود. و متاسفانه ديگر زمانی برای توضيح رفتارش و يا معذرتخواهی نبود....!!
- چهار چيز است که نمی توان آنها را بازگرداند:
1. سنگ ... پس از رها کردن!
2. حرف ... پس از گفتن!
3. موقعيت... پس از پايان يافتن!
4. زمان ... پس از گذشتن!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

الهی آمين![]()
![]()
![]()
![]()
![]()




![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



| Design By : Night Melody |



